پنجشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۶

Happy New Year

خيلي وقته ميخوام بنويسم اما همون بهونه هميشگي باعث شد كه مدتها ننويسم
البته نداشتن وقت يه جور بهانه بود براي ننوشتن تو روزهاي تلخ
هر روزي كه ميگذشت به انتظار يه معجزه بودم
معجزه اي كه خيلي شبها به خوابم ميومد اما تا چشم باز ميكردم ميرفت
روزهاي بدي بود روزهاي اسفند و واقعا اگر اتفاقات كوچك و دوستان نبودند شايد خيلي سخت تر ميگذشت .
اما حالا كه گذشته نيازي به بازبيني شون نيست
اين روزها هم خارق العاده نيستن اما حداقل اين حسن رو دارن كه روزهاي اول ساله و طبق يه كليشه ذهني ميتوني به خودت اميد بدي كه روزهاي بد با سال قبل تموم شده و روزهاي خوبي پيش رو داري .
....
عيد امسال متفاوت با سالهاي قبل بود
پارسال عيد مجيد سر سفره هفت سين بود
ولي امسال حتي تو اين دنيا نبود چه برسه پاي سفره هفت سين
چند سالي بود كه با تحويل شدن سال براي بودن و ديدن يه نفر ثانيه شماري ميكردم
اما امسال كسي رو نداشتم كه براي كنارش بودن دعا كنم
امسال آخرين سالي بود كه آقا داداش با ما سر سفره هفت سين مينشست
......
دلم كتاب و شراب و عشق ميخواد

جمعه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۵

Happy Birthday Bro !

امشب تولد خان داداش بود
تولد عجيبي بود
خيلي متفاوت با سالهاي گذشته
حس عجيبي بود كه بيشتر به تلخي و دلتنگي ميزد تا هر چيز ديگر
يك جور حس از دست دادن
....
چند وقت پيش يكي از دوستان به شدت اعتقاد داشت كه من به يك روانپزشك نياز دارم
اين روزها دارد باورم ميشود كه راست ميگفت

چهارشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۵

could be worse

روزي كه مال تو نيست مال تو نيست
امروز از آن روزها بود كه هر چه اتفاق بد بود برايم افتاد
از همان اول صبح كه حالم گرفته شد تا همين همين الان
دلم ميخواهد انقدر سرم را بكوبم به ديوار شايد بيهوش شوم
انقدر در اين لحظه تلخ و غمناكم كه حتي پشه ها هم رغبت نميكنند طرفم بيايند

Total Recal

درست وقتي دارد از يادت ميرود كه به چه دلايلي كاري را انجام دادي و دلتنگي ها جاي دليل و برهان ها را پر ميكنند اتفاقي مي افتد كه عينهو گلوله تفنگ فيل كشي ميخورد وسط ملاجت و يادت مي آيد كه چرا آن تصميم را گرفتي

یکشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۵

من نيازم تو رو هر روز ديدنه
از لبت دوست دارم شنيدنه
لالالالالالالا

سه‌شنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۵

:)

گاهی آدم دلش برای چیزهای خیلی کوچک تنگ میشود
برای شنیدن یک صبح بخیر صمیمانه
برای اینکه کسی در ماشین را برایت باز کند و منتظر شود تا سوار شوی و بعد در را ببندد
اینجور چیزهای خونم به شدت کم شده بود
خدا را شکر که سر و کله عمو تقی پیدا شد

دوشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۵

What am I ???

ميگويند يكي از بهترين خاصيت آدمي عادت كردن است
اما در مورد من يك اشكال جزئي پيش آمده كه عادت نميكنم
هرچه بيشتر ميگذرد آن چند چيزي كه در اين چند وقت آزارم داده عين خوره دارد مغز و اعصابم را به باد فنا ميدهد
اينجاست كه يك بحث جديد مطرح ميشود
اينكه من عادت نميكنم ميتواند دو حالت داشته باشد
اول اينكه واقعا عادت كردن جز خواص آدمي نيست
دوم اينكه اينجانبه جز آدميان نميباشم
با توجه به اينكه بسياري از افراد طي قرون متمادي كرارا اعلام نموده اند كه عادت جز خواص اناس است احتمال حالت دوم بيشتر و بيشتر قوت ميگيرد
...
مرض جديد ديگر هم اينست
ديگر شراب كه سهل است هيچگونه اشربه ديگر هم
ره به حال خرابم نميبرد

یکشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۵

outlanders


پشت سرش نوشته زنان سرزمين من

هر چه گشتم چيزي از سرزمين پارسي در اين لباس تازي نيافتم

یکشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۵

Delusion of control

همه ما آدمها دچار توهم هستيم اما فكر ميكنيم اين بقيه هستند كه دچار توهم هستند كه البته اين خودش يك توهم است .
حالا اصلا هم مهم نيست توهم مان خوب يا بد باشد صرف اينكه توهم است خيلي جالب است .
شايد همين كه من هم فكر ميكنم بالاخره اين توهم را در وجود خودم كشف كرده ام هم توهم باشد .
خيلي ها اكس ميزنند كه دچار توهم شوند بيچاره ها خبر ندارند توهم اكس هم توهم است كه توهم دارند
شايد من تنها آدم متوهم هستم كه دارم توهم ام را فرافكني ميكنم و شايد هم اصلا توهمي دركار نباشد .
خلاصه يا متوهم بودن توهم است يا متوهم نبودن توهم

الهي جز جيگر بزني ننه

اين روزها كه به علت فلوس لاموجودي بيشتر سوار تاكسي ميشوم اجبارا مجبورم موسيقي هاي زوركي را كه اكثرا هم از اين مجازهاي جديد هستند گوش كنم و به يك نتيجه جالب رسيدم
هرچقدر آهنگ هاي قديمي عاشقانه و سوزناك بود اين جديدي ها فحش است و نفرين و ناله
آدم ياد مامان بزرگ ها مي افتد وقتي ميخواستند كسي را نفرين كنند كه مثلا الهي جز جيگر بزني و اين صحبتها انگار به اندازه كافي انرژي هاي بسيار منفي از همه جا نميرسد كه موسيقي هم شده نفرين نامه

پنجشنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۵

هوسانه

دلم يه مارگاريتا ميخواد

Valentino Absolu

بالاخره عطر خريدم
خريدن عطر تنها چيزيه كه ميتونه اعصاب من رو هر چقدر هم بهم ريخته باشه آروم كنه .
عطري كه خريدم بوي همون عطر قديمي رو ميده اما شيشه اش فرق ميكنه .
كاملا از خريدش راضي هستم .
حالا ميماند خريدن چند تا چيز كوچك ديگر يك پالتوي قشنگ و يك جفت چكمه قهوه اي و يك كيف بزرگ زرشكي و ....

یکشنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۵

2007

يه ساعت ديگه سال ميلادي عوض ميشه
خيلي اميدوارم
.....

Valentino

هميشه فكر ميكردم نميتونم بعنوان يه معلم فول تايم زندگي كنم
اما الان مطمئن هستم كه نميتونم
روي كاغذ و با محاسبات درآمدم از قبل بيشتره
اما جيبم چيز ديگه اي ميگه
كم پولي اين چند وقت رو خيلي خيلي سال بود تجربه نكرده بودم .
من هميشه از كم پولي و اينكه نتونم آزاد و بي قيد پول خرج كنم ترسيدم
به خاطر همين ترس خيلي از چيزائي رو كه دوست داشتم بخرم تو اين چند وقت نخريدم
چند وقت پيش تصميم گرفتم در اولين فرصت يه حال مفصل به خودم بدم و يه عطر بخرم
و به همين خاطر رفتم و كلي عطر بو كردم
در آخر به اين نتيجه رسيدم كه همون عطر قديمي خودم از همشون بهتره
البته شايد مدل جديدشو بگيرم كه يكم بوش ملايم تره اما مطمئنا همون مارك رو خواهم خريد
بايد دعا كنم زودتر پول دستم بياد
......
تبخال زدم
از اون تبخالهاي گنده كه به لطفشون يه ور لب آدم كاملا مدل خانم آنجلينا جولي ميشه
خلاصه كلي قيافه ام ديدني شده .
اگر براي هركسي تبخال بد باشه براي من نيست
چون من رو ياد كلي خاطرات خوب مي اندازه

جمعه، دی ۰۸، ۱۳۸۵

just around the corner

يك روز خوب

ديروز صبح كه از خواب شدم خودم رو براي يك روز كاملا خسته كننده و آزار دهنده آمده كردم
داشتن كلاس از 9 صبح تا 8 شب و بعدش هم برگشتن به خونه براي مهمونداري از كسائي كه اصلا حوصله شون رو نداشتم.
از اول هفته قرار بود كه رياست محترم موسسه كه محبتش قلنبه شده بود و شايد هم دلش برايمان سوخته بود به همه اذنابش ظهر پنجشنبه ناهار دهد اما من چون كلاس داشتم و اصولا آدم بسسسسسيار كاري هستم اعلام كرده بودم كه كلاس را نميتوانم كنسل كنم . اما درست بعد از اولين كلاس خبر دادند كه خود رياست محترم به دفتر اعلام كرده كه كلاس من رو كنسل كنند و به شاگردها زنگ بزنند كه نيايند تا من هم بتوانم در بزم چلوكباب خوران شركت كنم .
خدائيش خبر خيلي خوبي بود . به چند دليل
اول اينكه اصلا حوصله كلاس نداشتم . يكي نيست به من بگه آخه مگه آدم عاقل بعد از ظهر پنجشنبه كلاس ميگيره .
دوم اينكه الان چند وقتي بود دلم هوس چلوكباب كرده بود اما همراهي نبود . حتي چند بار فكر كردم تنها بروم اما خودم خنده ام گرفت . فست فود را ميشود تنها خورد اما چلوكباب رو نه .
خلاصه اينكه به لطف مدير محترم هر دو آرزويمان برآورده شد .
چلوكباب رو كه خورديم كلي عكس گرفتيم و شيطنت كرديم . از آن شيطنت هائي كه فقط با يك گروه بيست نفري امكانش هست .
بعد از همه اينها خانم سوپروايزر هم محبت اش عود كرد و همه مان را به خانه اش به صرف چاي و قهوه دعوت كرد . در همين گير و دار بود كه برف خوبي هم شروع به باريدن كرد .
منزل سوپروايزر محترم طبقه خيلي ام يك برج بود و خدائيش بهترين منظره اي كه ميتواني در يك روز برفي داشته باشه را به ما هديه كرد .ديدن بارش برف روي تمام تهران وقتي يه چاي گرم در دست داري و يك لبخند بر لب .
از خانه سوپروايزر كه زديم بيرون برف هم زياد شده بود .
شاگرد آخر هم زنگ و كلاس را كنسل كرد و گويا مهمانهاي كسل كننده هم از ترس ماندن در برف مهماني را كنسل كرده بودند .
روز خوبي بود و آخر اينكه بعد از چلوكباب و چاي و برف آرامش خوبي داشتم .
ديشب با خودم گفتم شايد زندگي همين است اتفاقات كوچكي كه در نهايت دلتنگي ميخنداندت