Sunday، October 25، 2009

I've got a feeling hat this time is gonna be a good time

اخیش
پست رو که Publish کردم احساس حالم خوب شد .

i missed it here





خیلی بار آمدم که باز بنویسم

اما هر بار انگار که کلمات کف مغزم ماسید .

شاید علت اش این باشد که میخواستم تمام داستانهای نگفته این چند وقت را استفراغ کنم اینجا

اما دیشب به این نتیجه رسیدم

اینکه چه اتفاقاتی افتاده شاید مهم نیست

و یا شاید انقدر گاهی درد دارد که ترجیح میدهم بگذارمشان همان جا بمانند .

دلیلش هر کدام باشد مهم نیست

شاید باید یاد بگیرم بگذارم و بگذرم

.........

امتحان داشتم دیروز

گندی که زدم سه هفته دیگر معلوم میشود J

..........

هفته دیگه تولدمه

Sunday، August 16، 2009

دلم برای خودم تنگ شد

Wednesday، October 08، 2008

Happy Dumbby Dumb

خیلی بده که تو این سن و سال هیچی از خودم ندارم
احساس حماقت محض میکنم
اما حالم خوبه

Sunday، October 05، 2008

W380i

دیگه وقتش بود که ازش خداحاقظی کنم
خیلی جاها به دادم رسیده بود
اما این آخرها زیاد حال و حوصله نداشت یه دفعه وسط کار دستم رو میذاشت توحنا
خلاصه دیروز ازش خداحافظی کردم
و به جاش یه سونی اریکسون خریدم
یه W380 i
رفته بودم که یه نوکیای دیگه بخرم که یهو چشمم گرفتش
احتمالا دوستش خواهم داشت

Saturday، October 04، 2008

Daydreaming

از قدیم گفتن بیکاری کار دست آدم میده
آخر وبگردی هم این میشه که باز سر درمیاری ازجاهای قدیمی
خیلی خیلی وقت بود که نرفته بودم سر وقت اورکات
رفتم و یه خونه تکونی اساسی کردم
چند شبه باز هوس وب نگاری دارم اما عین عین همیشه نمیدونم چی بنویسم .
همه چی یه جورائی آروم و روان داره پیش میره
....
دلم یه سفر خوب و مبسوط میخواد
یه سفر بیست روزه به یه جای خوش آب و هوا که حتما ساحل خوبی هم داشته باشه
تو یه هتل خیلی ستاره
آخ خ خ خ که چه حالی میده
ختی تصورش هم حالم رو خوش میکنه

Sunday، March 09، 2008

chatterbox

امروز وبلاگم میاد شدید

اما اونقده حرف دارم که نمیدونم کدومو بگم

درست شده عین میزهای عروسی ها که روش شونصد جور غدا میذارن و تونمیتونی تصمیم بگیری از کدومش بخوری

نتیجتا بهترین راه همون گزارش خبری دادنه

اول همه اینکه بعد خیلی خیلی سال مدل موهامو عوض کردم

اولش که خودمو تو آینه میدیدم یه جورائی غریبه میزدم

انگاری یه آدم دیگه بود

اما یواش یواش عادت کردم به اون دوخمره که با چتری داشت از تو آینه به من نگاه میکرد .

سریال خونم افتاده

بد اینهمه وقت سریال پشت سریال نگاه کردن یه جورائی معتاد شدم

فیلم دیگه اونقده حال نمیده

سریال خوب بید

حال و احوالم این روزا بیشتر بهتره

وبتکانی

اول امسال بس که غر غرکردم خودم خسته شودم و از یه جائی به بعد اینجا ننوشتم

برا خودم یه وبلاگ دیگه راه انداختم و شروع کردم اونجا غر زدن

یه چند تا پست نوشتم و بعد دیگه ننوشتم

امروز رفتم سراغش

دیدم به جز یه پست اش بقیه شو دوست ندارم و در نتیجه در راستای یک وب تکانی پاکیدمش

حس خوبی دارم

Sunday، February 03، 2008

How are u doin ?

خوب ازکجا شروع کنم ؟

همه چیز عادیه

یه جور یک نواختی خوب

اتفاقات همون چیزهای قدیمی هستند با تاریخ های جدید

مثل همیشه یه روزهائی غمگینم و یه روزهای شاد

امروز از روزهای شاد ه

ازروزهائی که از خودت کمی تا قسمتی راضی هستی

از زندگی ات

از آدما

همه چیزخوب به نظر میاد

سرم تو کار خیلی شلوغه

شاید چون نیمه وقت میام اینجوریه

اما همین شلوغیش یه وقتهائی خودش نعمته

هرچند گاهی چنان تنش روز تو تنت میمونه که خواب رو ازت میگیره

اما اینم خوبه !

بعد از خیلی وقت دارم کارائی رو که دلم میخواسته انجام میدم

گیتار خریدم

فرانسه رو شروع کردم

احساس خوبیه که آدم برای خودش کاری انجام بده

آخرین خبر سفرقریب الوقوع منه

خوشحالم از اینکه یه چند روزی حال و هوام عوض میشه

دیگه چی ؟!

آها !!! دهه فجر بر تمام فجر آفرینان مبارک باد

Tuesday، December 11، 2007

I'm Back ! or so i think

همانطور که یه دفعه نوشتنم نیامد امروز یکهو دلم تنگ شد برای اینجا

آمدم و خواندم و خواستم که باز بنویسم

اتفاق زیاد افتاده بعضی خوب بعضی بد

کیا عروسی کرد

به سفر رفتم

کیا رفت

گواهینامه گرفتم

تصادف سختی کردم

خانه را عوض کردیم

از خانه جدیدمان بدم میآید

کاش حوصله کنم و اینجا بیشتر بنویسم

Friday، May 11، 2007

Lost 4Ever

شهریار امروز گفت که دارد ازدواج میکند

دلم ریخت

برای یک لحظه زمان و مکان برایم بی معنا شد

یک جائی ته دلم همیشه امیدوار بودم روزی دوباره داشته باشمش

تنها کسی که میدانستم مرا بی پایان و بیکران دوست دارد

تنها آغوشی که به من احساس تعلق و امنیت میداد

کسی که به عشق اش و مهرش ایمان مطلق داشتم

کسیکه مهرش را اگرچه با کلام نمیگفت اما در هر حرکتش فریاد میزد

زمانی که دیدم هنوز تنهاست با خودم دل خوش کردم

امروز دانستم برای همیشه دارم از دستش میدهم

امروز

این ساعت شاید بیشتر ازهمیشه ترسیده و تنهایم

او سهم من بود که بی هیچ تلاشی از دستش دادم

کسی مقصر نیست جز خودم

جز ترسو بودنم

کاش میشد دوباره امنیت را در کنارش احساس کنم

ای کاشی که میدانم تا همیشه حسرتش در دلم میماند

تمام این سالها با خودم گفتم روزی کسی خواهد آمد که مرا به همان صداقت و پاکی دوست بدارد

کسیکه ساعتها برایم منتظر بماند و در آخر با لبخند خوشامدم بگوید

نمیخواهم باور کنم شهریار شهر رویاهایم برای همیشه تنها رویا میماند

اگر کسی در این دنیا باشد که من به او مدیون باشم فقط اوست

چه راحت باختمش

شهریار عاشقی بود که میشد چشم را بست و به او تکیه داد و ایمان داشت در بدترین شرایط هم دستت را رها نخواهد کرد

حتی اگر به قیمت جانش باشد

دلم برایش همیشه تنگ خواهد بود

Thursday، March 29، 2007

feelin' blue

پستها رو که نوشتم دلم گرفت

شاید نمی بایست اولین پست سال نو را با دلتنگی شروع میکردم

اما امشب دلم خیلی گرفته

یاد خیلی چیزها افتاده ام که دلتنگم میکند

دلم بهانه چیزی را میگیرد که خودش خوب میداند نمیتواند داشته باشدش

Shout Out Loud

همه فكر ميكنند خيلي قوي هستي چون براي همه آدمها اداي آدمهاي بي نياز و مستقل و در مياري
اما يه جائي اون ته ته خودت خوب ميدوني كه چقدر دلت تنگ شده كه به يكي براي چند لحظه تكيه كني تا خستگي ات در بره
..........
مينشينم و با خيال راحت سايتهاي شهرهاي محبوبم را ميگردم
ميگردم و لبخند ميزنم
با ياد تمام خاطرات خوش و لحظه هاي ناب خوشبختي
اما سر بزنگاه چيزي يادم مي آيد كه تمام لبخندها جايشان را به اشك ميدهند

Happy New Year

خيلي وقته ميخوام بنويسم اما همون بهونه هميشگي باعث شد كه مدتها ننويسم
البته نداشتن وقت يه جور بهانه بود براي ننوشتن تو روزهاي تلخ
هر روزي كه ميگذشت به انتظار يه معجزه بودم
معجزه اي كه خيلي شبها به خوابم ميومد اما تا چشم باز ميكردم ميرفت
روزهاي بدي بود روزهاي اسفند و واقعا اگر اتفاقات كوچك و دوستان نبودند شايد خيلي سخت تر ميگذشت .
اما حالا كه گذشته نيازي به بازبيني شون نيست
اين روزها هم خارق العاده نيستن اما حداقل اين حسن رو دارن كه روزهاي اول ساله و طبق يه كليشه ذهني ميتوني به خودت اميد بدي كه روزهاي بد با سال قبل تموم شده و روزهاي خوبي پيش رو داري .
....
عيد امسال متفاوت با سالهاي قبل بود
پارسال عيد مجيد سر سفره هفت سين بود
ولي امسال حتي تو اين دنيا نبود چه برسه پاي سفره هفت سين
چند سالي بود كه با تحويل شدن سال براي بودن و ديدن يه نفر ثانيه شماري ميكردم
اما امسال كسي رو نداشتم كه براي كنارش بودن دعا كنم
امسال آخرين سالي بود كه آقا داداش با ما سر سفره هفت سين مينشست
......
دلم كتاب و شراب و عشق ميخواد

Friday، March 09، 2007

Happy Birthday Bro !

امشب تولد خان داداش بود
تولد عجيبي بود
خيلي متفاوت با سالهاي گذشته
حس عجيبي بود كه بيشتر به تلخي و دلتنگي ميزد تا هر چيز ديگر
يك جور حس از دست دادن
....
چند وقت پيش يكي از دوستان به شدت اعتقاد داشت كه من به يك روانپزشك نياز دارم
اين روزها دارد باورم ميشود كه راست ميگفت