I've got a feeling hat this time is gonna be a good time
پست رو که Publish کردم احساس حالم خوب شد .
Dare to Soar
خیلی بار آمدم که باز بنویسم
اما هر بار انگار که کلمات کف مغزم ماسید .
شاید علت اش این باشد که میخواستم تمام داستانهای نگفته این چند وقت را استفراغ کنم اینجا
اما دیشب به این نتیجه رسیدم
اینکه چه اتفاقاتی افتاده شاید مهم نیست
و یا شاید انقدر گاهی درد دارد که ترجیح میدهم بگذارمشان همان جا بمانند .
دلیلش هر کدام باشد مهم نیست
شاید باید یاد بگیرم بگذارم و بگذرم
.........
امتحان داشتم دیروز
گندی که زدم سه هفته دیگر معلوم میشود J
..........
هفته دیگه تولدمه
امروز وبلاگم میاد شدید
اما اونقده حرف دارم که نمیدونم کدومو بگم
درست شده عین میزهای عروسی ها که روش شونصد جور غدا میذارن و تونمیتونی تصمیم بگیری از کدومش بخوری
نتیجتا بهترین راه همون گزارش خبری دادنه
اول همه اینکه بعد خیلی خیلی سال مدل موهامو عوض کردم
اولش که خودمو تو آینه میدیدم یه جورائی غریبه میزدم
انگاری یه آدم دیگه بود
اما یواش یواش عادت کردم به اون دوخمره که با چتری داشت از تو آینه به من نگاه میکرد .
سریال خونم افتاده
بد اینهمه وقت سریال پشت سریال نگاه کردن یه جورائی معتاد شدم
فیلم دیگه اونقده حال نمیده
سریال خوب بید
حال و احوالم این روزا بیشتر بهتره
اول امسال بس که غر غرکردم خودم خسته شودم و از یه جائی به بعد اینجا ننوشتم
برا خودم یه وبلاگ دیگه راه انداختم و شروع کردم اونجا غر زدن
یه چند تا پست نوشتم و بعد دیگه ننوشتم
امروز رفتم سراغش
دیدم به جز یه پست اش بقیه شو دوست ندارم و در نتیجه در راستای یک وب تکانی پاکیدمش
حس خوبی دارم
خوب ازکجا شروع کنم ؟
همه چیز عادیه
یه جور یک نواختی خوب
اتفاقات همون چیزهای قدیمی هستند با تاریخ های جدید
مثل همیشه یه روزهائی غمگینم و یه روزهای شاد
امروز از روزهای شاد ه
ازروزهائی که از خودت کمی تا قسمتی راضی هستی
از زندگی ات
از آدما
همه چیزخوب به نظر میاد
سرم تو کار خیلی شلوغه
شاید چون نیمه وقت میام اینجوریه
اما همین شلوغیش یه وقتهائی خودش نعمته
هرچند گاهی چنان تنش روز تو تنت میمونه که خواب رو ازت میگیره
اما اینم خوبه !
بعد از خیلی وقت دارم کارائی رو که دلم میخواسته انجام میدم
گیتار خریدم
فرانسه رو شروع کردم
احساس خوبیه که آدم برای خودش کاری انجام بده
آخرین خبر سفرقریب الوقوع منه
خوشحالم از اینکه یه چند روزی حال و هوام عوض میشه
دیگه چی ؟!
آها !!! دهه فجر بر تمام فجر آفرینان مبارک باد
همانطور که یه دفعه نوشتنم نیامد امروز یکهو دلم تنگ شد برای اینجا
آمدم و خواندم و خواستم که باز بنویسم
اتفاق زیاد افتاده بعضی خوب بعضی بد
کیا عروسی کرد
به سفر رفتم
کیا رفت
گواهینامه گرفتم
تصادف سختی کردم
خانه را عوض کردیم
از خانه جدیدمان بدم میآید
شهریار امروز گفت که دارد ازدواج میکند
دلم ریخت
برای یک لحظه زمان و مکان برایم بی معنا شد
یک جائی ته دلم همیشه امیدوار بودم روزی دوباره داشته باشمش
تنها کسی که میدانستم مرا بی پایان و بیکران دوست دارد
تنها آغوشی که به من احساس تعلق و امنیت میداد
کسی که به عشق اش و مهرش ایمان مطلق داشتم
کسیکه مهرش را اگرچه با کلام نمیگفت اما در هر حرکتش فریاد میزد
زمانی که دیدم هنوز تنهاست با خودم دل خوش کردم
امروز دانستم برای همیشه دارم از دستش میدهم
امروز
این ساعت شاید بیشتر ازهمیشه ترسیده و تنهایم
او سهم من بود که بی هیچ تلاشی از دستش دادم
کسی مقصر نیست جز خودم
جز ترسو بودنم
کاش میشد دوباره امنیت را در کنارش احساس کنم
ای کاشی که میدانم تا همیشه حسرتش در دلم میماند
تمام این سالها با خودم گفتم روزی کسی خواهد آمد که مرا به همان صداقت و پاکی دوست بدارد
کسیکه ساعتها برایم منتظر بماند و در آخر با لبخند خوشامدم بگوید
نمیخواهم باور کنم شهریار شهر رویاهایم برای همیشه تنها رویا میماند
اگر کسی در این دنیا باشد که من به او مدیون باشم فقط اوست
چه راحت باختمش
شهریار عاشقی بود که میشد چشم را بست و به او تکیه داد و ایمان داشت در بدترین شرایط هم دستت را رها نخواهد کرد
حتی اگر به قیمت جانش باشد
پستها رو که نوشتم دلم گرفت
شاید نمی بایست اولین پست سال نو را با دلتنگی شروع میکردم
اما امشب دلم خیلی گرفته
یاد خیلی چیزها افتاده ام که دلتنگم میکند
دلم بهانه چیزی را میگیرد که خودش خوب میداند نمیتواند داشته باشدش